يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
كلاغ خسته به خانه ي پيرزني رفت. در كنار باغچه ي كوچك او نشست و خستگي در كرد. پيرزن در باغچه سبزي خوردن كاشته بود. كلاغ هوس كرد چند تا تربچه از زير خاك بيرون بكشد و بخورد. سرگرم نوك زدن به خاك ها شد. پيرزن از اتاق بيرون آمد. کلاغ را ديد. پيرزن عصباني شد. لنگه كفشي به طرف کلاغ پرتاب كرد .
لنگه كفش به بال كلاغ خورد. چندتا از پرهاي کلاغ ريخت. كلاغ ترسيد. با وحشت پريد. روي پشت بام نشست. پيرزن كنار باغچه آمد. به باغچه اش آسيب نرسيده بود. خوشحال شد. نفس راحتي كشيد. به كلاغ نگاه كرد.
پيرزن گفت: « ... دفعه ي آخرت باشد كه به باغچه ي من چپ نگاه مي كني. اين دفعه فقط چند تا از پرهايت را از دست دادي، امّا دفعه ي ... ».
كلاغ گفت: « ... من كار بدي نكردم. گرسنه بودم. هوس كردم تربچه بخورم. غافل گيرم كردي و زدي... ».
بقیه داستان در ادامه مطلب....
:: برچسبها:
امروز یکشنبه 6 بهمن 1392,
ادامه مطلب |